روروئک
اشکام امون نوشتن نمیدن
اما مینویسم
مینویسم تا سبک بشم
امروز
خیلی دلم میخواست دوباره تو روروئک ببینمت
گذاشتم تو روروئک
بدن نحیف و شلت رو سعی کردی جمع وجور کنی
اولش لبخندی زدی
من طاقت نیاوردم
زدم زیر گریه
سعی کردم صدای گریمو نشنوی و منو نبیتی
دورتر ازت نشستم
نگاهت میکردمو گریه میکردم
لحظه ای امون نمیدادن اشکام
تو یه مقدار تلاش کردی
اما وقتی دیدی نمیتونی
بیخیال شدی
سرت رو گذاشتی جلوی روروئک
بغلت کردم
تو بغلم خوابوندمت
نوازشت کردم
بوییدم
اشک ریختم
خوب شد بابارو صبح فرستادم دنبال شیرخشک
بعدم
موسسه ماهان تا کتاب های ارشد رو که سفارش دادم بگیره
اومدش خونه
تو خواب بودی
سعی کردم جلوش گریه نکنم
امشب رو خانواده بابا افطار مهمان ما هستن
اما چون عزیز بخاطر عمل کردن پاش نمیتونست بیاد
من همه وسایل رو اماده میکنم
منزل اونا میریم
کلی به بابا اصرار کردم
بره بخوابه
تا بتونم بنویسم و گریه کنم
سبک شم
بتونم برم اونجا
دلم نمیخواد
کسی بهمون ترحم کنه
دوست دارم همه جا با انرِژی وارد بشیم
دوست ندارم
کسی غصه مون رو بخوره
هرکس به اندازه خودش درد تو زندگیش داره
شاید کمتر ازما
اما دلم راضی به ناراحت بودن هیچ کس نیست
سعی میکنم
تو خودم باشم
اروم باشم
حرفی نزنم
تا جلوی بقیه گریه کنم
بیقرار باشم
اینجووری خیلی بهتره
تمام رگ های بدنم
تمام تاندون های بدنم
درد میکنه
میفهمی مادر!
توان راه رفتن رو ندارم حتی
حتی برای حرف زدن هم
دیگه حوصله ندارم
نمیدونم دیگه چیکار کنم برات
امروز به بابا گفتم خونه رو عوض کنیم
شاید روحیمون هم عوض شه
امیدم به خداست
اما چه کنم که دیگه طاقت ندارم
دست خودم نیست
تو میفهمی منو
خوب میدونم.میفهمی.
میفهمی من چقدر دلتنگ صدای خوشحالیتم
دست دستی کردنات
ایستادنت
نشستنت
قدم برداشتنت
دلتنگم
دلتنگ
دیشب که اذان گفت
تو بغل بابایی بودی
بابایی نازت میکرد
قربون صدقت میرفت
وسایل افطارو اماده میکردم نگاش کردم دیدم داره اروم گریه میکنه و تو رو نوازش میکنه ؛چندوقتی بود بغضم رو فقط موقع اداره رفتن و برگشتن خالی کرده بودم ؛دوست داشتم باهاش گریه کنم اما گفتم شاید نخواد من متوجه تر بودن چشماش بشم.
دلم گرفت
برای اون
برای خودم.


روروئک 